تیرماه 91 بود. اوضاع امنیتی عراق خوب نبود. هر شب خبر انفجاری در یک گوشه ی این کشور مخابره میشد. پدرم با سفر ما بسیار مخالف بود و میگفت چه ضرورتی دارد در این اوضاع نا آرام، سفرکربلا بروید. 

مگر می شود ارباب برای جشن میلادش دعوتت کرده باشد و دلت به رفتن نباشد و چه سعادتی بالاتر از حضور در این جشن تولد نورانی!

از کربلا گفتن باشد به وقتش. 

 برنامه کاروان با هماهنگی بعثه،  زیارت امامین عسگریین معرفی شد و با توجه به نا امن بودن سامرا در یک بازه زمانی خاص که کمربند امنیتی نیروهای عراقی فعال است می بایست کاروانها برنامه اشان را عملی کنند. 

آن روز نزدیک حرم در سرویس های بهداشتی ساعاتی قبل از حضور ما انفجاری رخ داده بود و با این شرایط قصد زیارت کردیم .

پارکینگ اتوبوسها بسیار از محدوده حرم فاصله داشت و مسافت طولانی را می بایست با پای پیاده و با سرعت طی می کردیم. یک نا آرامی خاصی در دلم احساس می کردم. نمیدانستم ناشی از ترس خبر انفجار بود یا برای در آغوش گرفتن حرم امامین عسگریین اینجور بی تاب بودم. 

هوا ناجوانمردانه گرم بود و تند تند عرق از سر و رویمان جاری می شد. امیرعباس پنج ساله روی شانه های پدر سوار بود و بهانه اسباب بازی می کرد. گفته شده بود به هیچ وجه از دست فروشان آنجا چیزی نخرید و لحظه ای درنگ نکنید. 

حدود ده دقیقه شایدم بیشتر راه رفتیم و به ورودی حرم رسیدیم. آثار تخریب بارگاه امامان هنوز برجای بود و داربستهای فلزی تعمیر به چشم میخورد. لعنت خدا بر آنها که اینچنین کردند.

روبروی بارگاه در صحن روی زمین نشستیم تا زیارت نامه بخوانیم. مداح جوان کاروان، چند کلامی برایمان روضه خواند تا دلهای زایرین آماده زیارت شود. همسر، امیرعباس را به من سپرده بود و خود در ردیف های ابتدایی نشسته بود و اینجا بود که امیرعباس بهانه گیری هایش اوج گرفت. آب می خواست و من بطری آب را در اتوبوس جا گذاشته بودم. سعی کردم آرام اش کنم ولی فایده نداشت. جیغ می کشید و آب طلب می کرد. همسر مداح کاروان که با دو دختر خردسالش کنارمان نشسته بود بطری آب فرزندانش را داد ولی امیرعباس بنا را بر بیقراری گذاشته بود و قبول نمی کرد و می گفت لیوان میخواهم. لیوان هم داخل کیف داخل اتوبوس بود. مدیر کاروان جناب احسان اللهی که ایستاده بود و زیارت نامه می خواند متوجه ما شد و  مرا به سمت آبخوری حرم برد. دستانم را جمع کردم و زیر شیر آب گرفتم تا به دهان پسر بریزم داد می کشید و می گفت تو لیوان میخوام. حسابی کلافه شده بودم. خیلی سعی کردم خودم را کنترل کنم. خانمی که اداهای امیرعباس را می دید لیوانش را شست و برایش آب ریخت و به سمت پسر آورد ولی امیرعباس تمام هم و غمش کفری کردن من بود. دیگر هیچ نفهمیدم. کتکی که آن روز امیرعباس در صحن مقدس امامین عسگریین خورد هیچ جایی نخورده بود.

 حرمت آنجا را هم نتوانستم نگه دارم. بعد آن احساس پشیمانی کردم ولی چه  سود. آن حال و هوای معنوی ورود به حرم  را از دست داده بودم و حین زیارت هم مدام فکر و ذهنم پیش پسر بود که بیرحمانه زده بودمش. بعد از آن هر وقت نامی از سامرا می آید اندوهگین می شوم و افسوس میخورم که آنجا را خوب زیارت نکردم. جایی که  زیارتش را کمتر کاروانی آن زمان در برنامه اشان گنجانده بود.


+ روزی همه ی علاقمندان و محبان اهل بیت علیه السلام انشاالله

+ این پست به مناسبت شهادت امام هادی علیه السلام با یک روز تاخیر منتشر شد. 

 

منبع : لبخند ماهسامرا منبع : لبخند ماهسامرا منبع : لبخند ماهسامرا منبع : لبخند ماهسامرا
برچسب ها : امیرعباس ,زیارت ,لیوان ,آنجا ,سامرا ,امامین ,امامین عسگریین ,علیه السلام ,برنامه اشان ,زیارت نامه